Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

سلام و…

سلام!

نزدیک به قریب 25 ماه از شروع من به وبلاگ نویسی و این دنیای مجازی میگذره. نمی خوام درمورد چیز هایی که از این دنیا یاد گرفتم و بدست اوردم حرف بزنم،ولی واقعا باید اعتراف کنم اگر بلاگ نویسی نبود الان آرمانی که امروز و این شرایط رو داره هرگز بوجود نمیومد!

من بخش اعظم زندگی دو سال اخیرم رو مدیون این دنیای مجازیم. از این دنیا ذیاد گرفتم که چطوری میشه نوشت و نوشتن اصلا چیه! من تا قبل بلاگ نویسی یه خطم به اون شکل ننوشته بودم،هیچی از قلم و نوشتن به اون شکل نمی دونستم.

این کمترین چیزی بود که یاد گرفتم و از این دنیا چیز و چیز هایی بدست اوردم که با ارزشتر از این هستن که بخوام بشمرم فقط میتونم بگم همیشه مدیون بلاگ نویسی و این دنیای مجازی هستم….از منطق و شادی و غم و عشق و خنده و بغض هایی که در این دنیا با من همراه بود هیچوقت نمی تونم بگذرم…که در عین مجازی بودن همشون برام حقیقی بودن و هستن….از توضیح اضافات می گذرم.

این مدت که بلاگ ننوشتم یا نمی نویسم و نمی نوشتم و کم میومدم و همش بحثی رو شروع می کردم بعد ولش می کردم و نصف کاره میزاشتم واسه این بود که بلاگ نویسی تقریبا از زندگی حقیقی من حذف شده…

بهتر بگم  اینقدر دغدغه دارم که فرصتی برای بلاگ نویسی نداشتم…

از زندگی شخصیم گرفته  که خیلی تو این مدت متحول و قشنگ شده تا درس و بعد هم کنکاش که بالاخره!! تونستم شماره چهارمششم در بیارم.

من اینارو نگفتم که باز برای هزارمین بار بگم خداحافظ!! و اینا!!…نخیر!! اومدم بگم سلام!!…اومدم بگم که با این تجربه 25 ماه بلاگ نویسی  و خیلی بالاتر از اون :بلاگ خونی ،حالا می خوام یکی از اولویتای زندگیم رو بکنم نوشتن توی بلاگ خودم و خیلی متفاوت تر از اون چه که تا حالا نوشتم بنویسم!…یک جورهایی از روز نوشت و نثر و مقاله و داستان و تاکسی!! و فتو بلاگ و رادیو بلاگ و اینا گرفته تامصاحبه و…

برای همین خواستم دیگه درست درمون شروع کنم!

وردپرس بهترین سرویس بلاگ نویسی ممکنه…اصلا درش شک نباید کرد…واقعا احساس اعتماد و اطمینان و آزادی میکنه ادم وقتی مینویسه. هم از نظر از امکانات  و هم از نظر امنیت(چیزی که تو همه جای مملکت ما وجود نداره،از خیابون گرفته تا همین سرویس ای بلاگ نویسیش!!)

اما  نمی دونم بخاطر حس نوستالژیک و خوبی بود که یه دورانی با بلاگفا داشتم یا برای اینکه وردپرس صفحه اصلیش فیلتر بود و تنبلی کردم دوباره با فیلتر شکن بازش کنم و یا دو هفته بود می خواستم این تصمیم رو بنویسم اما وردپرس یه جوری شده بود! و بالا نمیومد قالبش ویا…نمی دونم چرا! ولی به هر حال تصمیم گرفتم تا از بلاگفا شروع کنم به نوشتن مجدد! که دقیقا هم مقارن شد با امروز و 5 دی که تولدمه! و از این ببعد تو بلاگفا و با یه بلاگ جدید می نویسم….فقط نمی دونم چرا هدرش! تو موزیلا باز میشه و تو اکسپلوره نه(فک کنم بخاطر حجمش باشه!،بزودی درستش میکنم!!)…

البته همچنان بخاطر درس و امتحان و اینا! تاا مدت مدیدی که یه یکی دو ماهی میشه! باز فقط میتونم بیام سک سک کنم. اما همین که تمومید! میترکونم!….حالا انشالله  شروع کنم متوجه منظورم میشید و البته امیدوارم باز من رو همونطور که ماه ها تحمل کردید تحمل کنید….

این هم آدرس بلاگ جدیدم:

http://tik-tak1.blogfa.com/

نمی دانم از کجا شروع کنم،از آخر یا از اول! اصلا نمی دانم وئقتی قلم آدمی زاد در آسمان بال می زند چطوری می توان گرفت و ببندش کشید و آوردش پایین و گفت ایست! کن!و بنویس!نه مثل همیشه!! امشب از خودت بنویس!

اینبار از خودت بگو که کجاها می پری و بال هایت را گشودی،می خواهم به قلم بگویم بیا،بیا همینجا کنار من و من شو و من را بنویس،دنیای این لحظه ام را بنویس،حس این لحظه ام را بنویس

انگار نیستم و هستم،شده است تا حالا حس کنید که هم نیستید و هم هستید!؟

حس می کنم یک پایم ا گذاشته ام روی این سمت بال زیباترین سیمرغ زندگی و یک پایم را آن سمت و لبخندی بلند می زنم و چشمانم را می بندم و می خواهم لذت ببرم از بادی که بصورتم می خورد و موهایم که می روند بالا و بعد دوباره این صحنه تکرار می شود!!

پر شده ام از توصیفات خوب! اصلا انگار یک جور های قلمم هم مثل من پای پایین آمدن ندارد! لصلا انگار این لحظه که پشت کیبورد نشسته ام نمی دانم چی به چی است! فقط می دانم روی زمین بند نشده ام یا بند بند وجودم پر شده است از بند نشدن بر روی زمین،

باور نمی کردم روزی برسد که اینجا بنویسم که چنینم و چنانم!،از اولش بخواهم بگویم باورم نمی شود که به اینجا رسید و دارد مانند دانه های دبرنا که همیشه حداقل در آوردن جفت شش اش خوش شانس بودم! پشت سر هم مرتب و منظم و زودتر از آنچه که فکرش را می کردم چیده می شود

دوست دارم طنابی را محکم در دستانم بگیرم و بچرخانم و بچرخانم و فریاد بزنم که به کوری چشم هر چه طناب است حالا حس رهایی دارم!

زندگی برای من عجیب ترین واژه بود! و حالا یک جورهایی پر از یک حس خاص شده است،آینده همیشه برایم ترس بود و حالا پر از یک چراغ شده است،سرنوشت برایم تلخ بود و حالا پر از دانه های سفید شیرین شده است.

اخ ! می بینی!! می بینی که چقدر بالا آمدیم!؟…با همه سختی ها و زشتی ها و بدی هایم……همین!

پی نوشت:این آپ مخاطب خاص دارد!

1-نمی دانم چرا همیشه 1-از چشم بززگمهر حسین پور می ترسیدم! دست خودمم نبود ها! اخر هر نشریه ای که کار می کرد و تا کمی تعریف می کرد کار آن نشریه تمام می شد!!. وقتی سری جدید ایراندخت با شکل و فرم جدید یک سال پیش شروع به فعالیت کرد و کاریکاتور محله خالتورهای بزرگمهر را دیدم،دلم می لرزید که این نشریه عمرا 4 هفته هم دوام بیاورد و البته نیاورد و کلا طوری بستنش که دیگر هرگز باز نشد!
نشریه پیک سبز هم چاپ جدیدش را آغاز کرده بود و من از همان شماره اولی که به رشت رسید خریدم که بزرگمهر حسین پور عزیز باز محله خالتورها را آنجا می کشید و در دو آپ هم در سایت شخصیش کلی از پیک سبز تعریف کرد تا شماره چهارم سری جدید پیک سبز آخرین شماره اش باشد!
راستش این شماره آخر چلچراغ را که دستم گرفتم و صفحه محرمانه اش را باز کردم که بزرگمهر جان حسین پور عزیز نوشته بود!:

کار از چند هفته گذشته است و به چند ماه می رسد. مخصوصا از وقتی امیرمهدی ژوله سردبیر شد، همه چیز (به چیز که می گویم دقت کنید) بهتر شد. کیفیت بصری، مفهومی، جنجالی و فروش. حالا قضیه خیلی خوب شده است. (به قضیه که می گویم هم دقت کنید.) یعنی قضیه کاملا دست همه آمده و دیگر چلچراغ دارد می شود همان چلچراغی که همه ما دلمان می خواهد تویش کار کنیم و همه شما دلتان می خواهد آن را دم دکه روزنامه فروشی ورق بزنید و شاید پولش را هم بدهید. حالا با همه این احوال قضیه دارد پیچیده تر هم می شود. نه این که قضیه که دستتان آمده از دستتان رها شود… نه. بلکه بیشترتر هم دستتان می آید. یعنی این که از شماره آینده قرار است هرچقدر که ترکانده ایم، بیشترش کنیم. یعنی این که بیشتر بترکیم. یعنی این که دسته جمعی تصمیم گرفته ایم که منفجر شویم. یعنی این که اگر 32 صفحه اضافه شود، یعنی این که اگر صفحه هله هوله و شمسی کوره، پاتوق، بیگ بنگ، تیک آف، ترمز دستی، نسل چهارم اساسی، سینما جهان دبل!، صفحه های طنز ویژه، چهار پرونده هر هفته ای، یک ویژه پرونده شش صفحه ای، چند ستون و صفحه از کلی آدم هیجان انگیز، چند صفحه در مورد آی تی و چی چی تی و یادداشت های بچه پولدار و کلی مصاحبه و جنگول و قرشمال بازی دیگر را داریم می پاشیم توی مجله و اگر با این چیزها نترکد و نترکیم و نترکید… دیگر باید دسته جمعی برویم یک جایی که محل ترکیدنگاهمان را یک معاینه بنماید.
به هر حال ما که خودمان را آماده کرده ایم. شما هم که آماده بشوید، می گویم دمتان قیژ و به پیش!
کلا این نوشته را خواندم! نمی دانم چرا یهو این فکر به ذهنم رسید که نکند چلچراغ را تیطیل کنند! بعد که خیلی فکر کردم دیدم آخر نشریه ای که نه سیاسی می نویسد و نه اقتصادی چرا باید چیزش کنند! اما…
لپ کلام که همه اش تقصیر بزرگمهر حسین پور است که چشش کلا زیادی شورست! جان هر کی دوست داری دیگری از نشریه ای تعریف تمجید نکن! خواستی هم بکنی برو  از روز نامه و مجله ….!تعریف کن!
2-وبلاگ بهاره راهنما را که خواندم که درباره شب شنیدن خبر بسته شدن چلچراغ نوشته بود:

تو را من چشم در راهم چلچراغ…

را می خواندم یهو دلم دو لپی ریخت!. راستش خیلی دلم برای فریدون عموزاده خلیلی مهربان سوخت،فکر کنید یک انسان 9 سال از زندگیش را برای یک کاری گذاشته باشد و از هزار و یک مشکل و در هزار و یک شایط بحرانی و غیر بحرانی و با نبود یارانه ها و بشکل خصوصی و …. صد ها مشکل دیگر در این فضای آلوده و تنگ مطبوعاتی کار کند. 9 سال مانند پدری مهربان زحمت بکشد و مانند سفالگری قهار دور این کوزه را فرم و حالت دهد،بعدش اینگونه ببیند که با یک تصمیم تمام این زحمت هایش به پایان رسید. می بیند که بچه اش را ازش گرفتند….
من خودم که یک شماره در یک نشریه چپ دانشجویی درپیت و با یه شرایط اسفبار و گروهی که هممون اصلا این کارمون! نیست کار کردم مثل بخشی از وجودم دوستش دارم و اگر جایی ببینم کسی بهش بی احترامی و توهین می کمد خونم به جوش می اید…خیلی دلم سوخت….خیلی….بیشتر از چلچراغ برای پدر مهربان چلچراغ…
3-نیست یک شب که زسوز دل صد پاره ما
چلچراغی به سر تربت ما روشن نیست(تاثیر)
4-اسم چهلچراغ که می آید،آدم یاد طبق کشی چهلچراغ های متبرک شب عاشورا می افتد. چراغ گردان هایی که با هیجان و انگیزه به هم کمک می کنند. هر کدامشان که خسته شد،آنیکی چهلچراغ را به دوش می کشد و روی سرش می گذارد و بقیه هم دور و برش می دوند که هر وقت خسته شد این بساط نورانی و شیرین و عزیز را از دستش بگیرند و کمکش کنند،که مبادا خش بر دارد،بشکند یا لاله هایش ترکی بگیردچهلچراغ،یا چلچراغ،یک چراغ پر نور و روشن است که عجیب در فرهنگ و زندگی ما راه پیدا کرده،توی شب هایمان تابیده و جرینگ جرینگ لاله های شیشه ای و بلورهایش دلمان را لرزانده…

5-هـر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه ….ای ترس تنهایی من ، اینجا چراغی روشنه…-لینک آهنگ

6-شنبه که می شد،چهلچراغ بود که زینت بخش دیدار هایمان می شد. دو تا می خریدم،یکی برای تو و یکی برای خودم….اما حالا شنبه ها تاریک است!
7-بخدا اشک از چشمان جاری کردن هنر نیست،بخدا هنر نیست آقایان….هنر نیست….ما مردم افسرد ه ای هستیم که گاه گاه شاد می شویم…ای کاش می گذاشتند کمی بیشتر شاد باشیم…
8-دوستی!! می گفت شما ها دلتان به چه چیز هایی خوش است ها! و دنیایتان چقد کوچک است…. نه پول دارد و نه مقام و نه آینده و…! راستش به آن دوست گرامی! با لبخندی تلخ پاسخ دادم اما در دلم گفتم که دنیای ما آنقدر بزرگ است که عقل کوچک خیلی ها درکش نمی کند …
9-….سانسور شد!!
10-نلسون ماندلا یک جمله معروف دارد و می گوید:(می بخشیم اما فراموش نمی کنیم!). راستش من که هیچوقت نمی توانم ببخشم!! اگر شما بخشیدید لطفا! هرگز فراموش نکنید….!

پی نوشت1:عیدتان مبارک! عیدیتان هم محفوظ است! انشالله تا هفته آینده می دهیم!!

عذر می خوام از همتون که این مدت نبودم،خدا کنه نبودن من رو و یا پاسخ ندادن من به نظراتتون رو به معنای بی احترامی نزارید که برام  فوق العاده مهم و گرامی هستین و صد در صد مبنای نوشتن من اینجا همین حضور شما ها دوستان خوبم هست،حقیقتش شاید تو این دو ماه کلا دو بار نت نیومدم و اون دوبارم به هر جا سر زدم جز بلاگ ها و مخصوصا بلاگ خودم!

امیدوارم کم کم بتونم دوباره با دنیای مجازی و بلاگ نویسی رابطم!! خوب شه!.,و اگه قابل دونستید مزاحم  خونه های مجازیتون شم.


گفت روزي به من خداي بزرگ
نشدي از جهان من خشنود!

اين همه لطف و نعمتي كه مراست
چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد
عشق، اين گوهر جهان وجود

اين بشر، اين ستاره، اين آهو
اين شب و ماه و آسمان كبود!

اين همه ديدي و نياوردي
همچو شيطان، سري به سجده فرود!

در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتي نشنود!

وين زمان هم در آستانه مرگ
بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

گفتم: آري درست فرمودي
كه درست است هرچه حق فرمود

خوش سرايي‌ست اين جهان، ليكن
جان آزادگان در آن فرسود

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش
در جهان ذره‌اي عدالت بود(1)


راستش نمی دونم چرا باید اینقد ناعدالتی باشه. اصلا بحث ایران و سیاست نیست. بحث من یه بحث کلی هست. بحثی هست که چرا ادم ها بنا بر  ایده هاشون،بنا بر ارزش هاشون،بنا بر تفکراتشون،بنا بر حرفاشونفبنا بر آرزو هاشون،بنا بر زندگی شخصیسشون،بنا بر اون چیزی که هستن و نیستن،باید بینشون فرق باشه،نه…نه..منظورم فرق بین اندیشه،ایده و آرزو ها و زندگی ها نیست…نه…منظور من تفاوتی  هست که زمین و زمان براشون قایل می شن….

دوست من دنیا رو با دید خودش نگاه می کنه،شاید اسلام رو قبول نداشته باشه. شاید خیلی از چیز هاش رو(کاری ندارم  داره کار خوبی می کنه یا نه!)قبول نداشته باشه،شاید دوست نداره حجاب رو رعایت کنه،شاید دوست نداره اون طوری که من فکر می کنم فکر بکنه،یادمون باشه که هر کس مسئول کار خودش هست… اما نه…نه…اصلا این هم نه!

فرض کنیم طرف همه این ها رو قبول داره،اصلا مسلمان تر از همه ماهایی که داریم اینجا رو می خونیم،اصلا آرزوش آسمانی تزر از همه ما که اینجا پشت کامپیوترمان نشستیم و چشامون رو زل می زنیم به یه صفحه روشن و انگشت اشارمون رو ماس ماسکه! موسمون  هست و با بالا و پایین بردنش دنبال کلمه هایی هستیم که نمی دونیم چند هزار سال پیش چند نفر نشستن و با چه تفکری و با چه عقید ه ای و با چه ارزو و آمالی این  کلمه ها رو هجی کردن و پشت سر هم آوردن تا من و شما امروز بتونیم اینجا با هم حرفیم  بزنیم و سعی کنیم تا همدیگه رو با  صدای خودمون بخونیم، یا سعی کنیم تا دننال اندیشه ها و تفکرات جدید  باشیم،سعی کنیم تا آدم های مختلفی که ممکنه خیلی از نظر اندیشه و عقیده از ما دور باشن و یا نزدیک بشینیم بخونیم،اگه مخالف اون نظریم حتی ساعت ها وقت بزاریم تا نظرمون رو منطقی بیان کنیم و…

آره…بیاین،4تا آدم رو تو یه خونواده اصلا فرض کنیم،4 تا آدم که آرزوها و نگاهشون و نظریاتشون با همدیگه متفاوته…همه 4 تا آدم خودشون رو خوب می دونن….همشون ته دلشون صاف صاف و بدون غر ضه….اما…

تو این مدت خیلی از دوستای جوون 21 ساله و 22 ساله من تو همین دو هفته باید بارها و بارها بخاطر دید و عقیدشون به همه زمین و زمان(که همون نیروهای امنیتی هستن!) پاسخ بدن که چرا مثل اون ها فکر نمی کنن. چرا آرزوهاشون مثل اون ها نیست،چرا چیز هایی رو که اون ها می خوان رعایت نمی کنند و…

بحث می کنم….وقتی سرش داد می زنم که بفهم داره اشتباه می کنی شرایط اونطوری نیست که بتونی دووم بیاری…وقتی به حلقش نگاه می کنم و سنش که فقط 21 سال داره…وقتی تو چشاش نگاه می کنم که نمی فهمه که نباید کله خر! باشه….متوجه نمیشه….متوجه نمیشه که من هر روز تو راه….تو راه پیرمردی رو می بینم که داد می زنه دستمال کاغذی 200 تومن….پیر مردی که از صبح  تا شب هو.ونجاست و هر وقت می خوام عکس بگیرم ازش دستام می لرزه….از مردی که تنها  جرم و طرد شدنش از جامعه بخاطر ملی گرا بودنش بوده….حالا باید برای اینکه زنده بمونه….

بهم میگه دین! ذات انسان ها رو،خوب بودن انسان ها رو محدود به تفکرشون می کنه،بهم می گه،اگر آدم بزرگترین کارهای خیر دنیا رو بکنه چون دین نداره می شه نجست و….میگه دین ذات آدم ها رو رد می کنه…..یا یه جیزی تو این مایه ها،

شماها چی فکر می کنید!؟

_______________

1:فریدون مشیری

 

تسلیت+تاکسی 3

پیش آپ:راستش وقتی خبر رو از بلاگ زندگی جاریست خوندم که پدرشون برای همیشه رفت، واقعا متاثر شدم و از همینجا باز برای پدر شون آرزوی علو درجات رو دارم و می خوام بهشون بگم که همه دوستان مجازیتون تو این غمتون واقعا شریک هستن و از دوستان می خوام که یه فاتحه نثار روح پدر مرحوم شون بکنن.

انشالله که هر چه زودتر حالتون خوب شه و بتونید مثل همیشه بنویسید.

در پایین هم داستان تاکسی(3)!! رو گذاشتم!

تاکسی3

همیشه سعی می کنم عرف را رعایت کنم. همیشه سعی می کنم تا فرضا در دانشگاه تا حد ممکن آستین بلند و یا آستین کوتاه! آستین بلند!! بپوشم…چون اعتقاد دارم هر چیزی باید سر جای خودش باشد. اما خیلی در نکات ریز زندگی اینگونه نیستم! یعنی هیچیم به هیچیم نمی آید!

راستش اینها تمام فکرهاییست که وقتی دارم از اتوبوس دانشکده پیاده می شوم ذهنم را درگیر خودش می کند و کمی دستش را از  درون اندیشه ام بیرون می آورد و به قدمهایم نگاه میکند و حرکات دست هایم که دارند سعی می کنند تا هندزفریم را جمع کنند.

 

برگ ها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار

صبح پیدا شده اما…

آسمان پیدا نیست…

من دلم سخت گرفته است از این

مهمان خوانه مهمان کش روزش تاریک…

 

کلمات صدای فرهاد است که مرا در خود برده… چه احساس آرامشی به آدم دست می دهد وقتی آهنگی پیدا می کند که انگار دقیقا دارد حس همان لحظه هایش را می گوید! آنقدر که دوست داری بگیری خواننده آن شعر و کلام را پیدا کنی و محکم در آغوش بگیری! و …

به سر منظریه می رسم و سوار تاکسی ای می شوم!. تاکسی های خطی ای که اگر  ماشین غریبه ای بین آنها باشد  با تند ترین برخوردها مواجه می شود. انگار سر در هر خطی. مافیایی است. چه بخواهد خط قرمز جامعه باشد، چه خط ماشین های ایستگاهای مختلف…و هر دوجا اگر خودی باشی اشکال ندارد که رعایت نکنی…و غیر خودی، حق نداری مسافر سوار کنی! سوار تاکسی می شوم،تنها…دوست دارم جلو بنشینم…اما نمی دانم چرا رفته ام و عقب ماشین نشسته ام. انگار آنقدر از زندگی عقب مانده ام که دیگر جلو رفتن و جلو نشستن برایم بی معنی ترین  کار دنیاست.

 

کنارم دو مرد جوان…با ته ریشی جو گندمی می نشینند…و تنها منتظر آخرین مسافر…آخرین مسافر هم مرد میانسالیست که عرق از شقیقه هایش مانند فانوسی که تلو تلو  می خورد ،در جریان است و زیگزاگ از میان رگ های خواب بیرون زده به سمت پایین جاری می شود. و آخر سر یا پایین می ریزد و یا در میان چروک های ریزش گیر می کند…ماشین حرکت نکرده اما انگار  مسافر آخر، اولین معترض است! و تنها کسی ای که بلایی بر سرش نازل شده و حالا باید همه دنیا بدانند تا او را در این مصیبت یاری کنند…

بوی عجیبی شبیه سوختگی ماشین را در بر می گیرد،

راننده می آید و می نشیند،و بستن در ماشین مواجه می شود با صدای بلند آخرین مسافر که تنها فرصت اندکی دارد تا حرف هایش را بزند انگار! و تند تند می گوید….می گوید ماشینش پارکینگ است و در فلان خیابان یهو یک نفر با یک موتور جلویش سبز شده و تصادف کرده…دادگاه که می روند می فهمد که آن مرد کارش همین است که در همان فلان خیابان می ماند و کشیک می دهد و کیس های مناسب را شناسایی می کند تا با آنها تصادف کند….راننده می گوید! خب؟ یعنی بی تقصیر شدی!؟…گفت:نه…قاضی گفت بار چندش است و برگشت به او گفت اگر باز بیایی پدرت را در می آورم! یا چیزی در این مایه ها!!…نا خود آگاه داشتم فکر می کردم چه  شغلهای کاذب جالبی پیدا می شوند. که می توانند درآمد خوبی داشته باشند!! تازه اگر موتور نباشد خود آدم هم می تواند تنهایی اینکار را کند! و نیاز به سرمایه اولیه هم ندارد!

شاید هم بتوان با آن پول برای خرید رتبه و سئوال! در امتحان رزیدنتی را در آورد! شاید هم آن جوان اصلا دانشجو پزشکی  بود!

چه حالی می دهد وقتی آدم خودش را بکوبد به ماشین! همیشه دوست داشتم امتحان کنم که آخر تو این فیلم ها چقدر سوسول هستند! که تا به ماشین می خورند هشتاد تکه می شوند!راست و دروغش پیش خودمان باشد! چند باری به ماشین پارک کرده خیابان در طفولیت خودمان را زدیم! اما احساس کردیم! در حال حرکتش هم هیچ اتفاقی نمی افتد!!

راننده نیش خندی می زند و می گوید:حتما معتاد بوده!

انگار که این دو جوان کنارم تازه روشن شده باشند! ناگهان  انگار که آۀتش گرفته باشند فریاد انالحق بر دادند که:معتاد از اینکارها نمی کند که…معتاد دستش در جیب خودش می رود و غیرت دارد و از این حرف ها! و گفتند مرسی! و انگار که به ناموسشان تو هین شده باشد! پیاده شدند…و من تازه فهمیدم چه بویی بود که این بو که آنهمه مرا در خود فرو کرده بود از کجا می آمد لامروت!!..هنوز پایشان را با آن کفش های سفید با خط های موازی کج سیاه! که برای من نماد! تمام معتادان روی زمین است به زمین نرسیده بود که  گفتم:حتما پزشک بوده سال دیگه رزیدنسی داره!! و شاید هم امسال برای سئوالات خونه اش را فروخته و پولش با کنسل شدن آزمون از دست رفته!! که اینکار رو می کنه! البته احتمالا یه پول موتور براش مونده!

نمی دانم  چرا احساس کردم که همه چشم هایی که اینور و آنور خیابان و ماشین های کنارم به انظمام 4 جفت چشم که 2جفتش پیاده شده بودند تقریبا! مرا چپ چپ نگاه میکنند…!

 

ترجیح دادم من هم در پشت آن دو جوان پیاده شوم!! شاید فکر کنند من هم از دسته آنها هستم و بی خیال نگاه کردن چپ چپ ام! شوند.! و فقط بگویند! این دیگر احتمالا از این موادای جدید می زند! که اینقدر کپل! مانده!

خودم را به پیاده رو  می رسانم و هندزفریم را می خواهم درگوشم بگزارم تا نگاه عجیبی را نشنوم

چند قدمی  نرفته بودم که احساسی سرشار از شادی تمام وجودم را در بر گرفته بود! که این درد حتی اگر با برخورد به یک ماشین باشد! به ارزش پول بیمه اش! برای سئوال و رتبه  رزیدنتی چند سال دیگر خیلی می ارزد! و دیگر شک ناشی از درد هم از من پرید!

 

فقط یک مشکل و سئوال در ذهنم مانده که…آیا این شغل کاذب مزبور هم مانند همه چی! خط قرمز و ایستگاه و مافیا  و خودی و غیر خودی دارد!!؟

تاکسی1…

تاکسی2

واما تو…

– میگویی ،نه، می خوانمت،که می گیویی :تنها دلخوشیم تو بودی که…

این کلمات را که می خواندم،باز هم پشت دلم می لرزد و به رعشه می افتد.

نمی دانی چقد سخت است وقتی پشت یک مرد به لرزه می افتد. وقتی با یک جمله، که خو.دش باعث و بانیش شده خورد می شود…هر چقدر هم بشنود حقش است و این خود رنج و عذابش را انقدر زیاد می کند که احساس می کند تمام بدنش از درد می سوزد….

من سیاه سیاهم، نه امروز، همیشه سیاه بوده ام،سیاه سیاه،دستی آمد و نقطه ای سفید نشاند بر این سیاه ترین صفحه روزگار…

کسی که همیشه،محکوم به سیاه بودن بود،کم کم خندید…کم کم سفیدی برایش شد همه دنیا،آری،دنیا اندازه همان نقطه سفید است…

هر وقت سیاهی می آمد و راهشش بر می بست، فقط چشمانش را می بست و به تک سفیدی زندگیش خیره می شد،آنگاه دیگر هیچ سیاهی ای برایش هیچ ارزشی نداشت. تمام سیاهه هایی که یک عمر او را آزار دادند.می رفتند برای همیشه…

و تو سفید ترین صفحه  سیاه روزگار بودی،سفید سفید سفید، و دستی آمد و نقطه ای سیاه بر تو نشاند، سیاه سیاه سیاه…

تو سفید سفیدی، نه امروز، بلکه همیشه بوده ای،حتی اگر خودت قبول نکنی این حرفم را…سفید سفید. می دانی چند تا!؟..2تا!!

می ترسم،می ترسم،این یک  اشتباه من ز روی سادگی،آنقدر  در فکر و خیال ریشه بدواند ،که سیاهم  کند، آنقدر سیاهم ،که انگار دارم می شوم،سیاه ترین اتفاق روز هایت،و ترسم بیشتر می شود که روزی ،شاید در خیالت،همین فردا،آنقدر سیاهم ببینی که کم کم  گم شود در شبه روز هایت….و غرق شوم در سیاهه های زندگی….و نبینی که…

داستان من،داستان یک زمین خشک خشک خشک است،داستان صورتم….

این دروزها هر چقد هم سیاه تر می شوم در نگاهت،آنقدر می بارم در چشمانم، تا این زمین خشک را ببنی،که می خواهد سبز شود،سبز، فقط برای تو… و در سفیدی روزگارت جوانه بزند…..فقط خدا کند که ببینی….خداکند…خدا…

 

پی نوشت:باز هم تاکید می کنم ما هستیم! و باز معذرت میخوام،انشالله بتونم با یک عصایی که همراهم هست!به خانه های مجازیتان بیام و بگم آدرس جدیدم رو بدوستانی که نگفتم و بزودی همه را دوباره می لینکم.

ما هستیم!

هرگونه رفتن خودم از دنیای مجازی رو شدیدا تکذیب می کنم:))(نه ! خدا وکیلی حال کردین چقد خودم رو تحویل گرفتم!!)

همش تقصیر وردپرسه که درک نمی کنه که وقتی ادم از روی مشکلات فنی!! و کنجکاوی می زنه چش بلاگش رو در میاره و حذف می کنه  واسه هدف حذف! کردن نیست! بلکه هدف این هست که دور هم باشیم و دوباره برگردم!! اما وردپرس نامرد نذاشت تو همون ادرس دوباره بلاگم رو سر هم کنم. از همتون شرمنده ام جدا!!.

و سعی می کنم تا به زودی اطلاع رسانی کنم و تغییر ادرس وبلاگ برای این نبود که کسی من رو نخونه و یا ادرسم رو گم کنن و از این چیزها و خودمان الان بسی دپسرده ایم!!:(

بزودی اینجا بروز می شود فقط چند مشکل اساسیست که اساسیترین ان چپه شدن بلاگمان است! نمی دانیم چرا از چپ به راست شده!! کسی می داند باید چه خاکی باید بر سر بلاگمان بریزیم!!؟